تبليغاتX
من از راه دگر رفتم
من از راه دگر رفتم
و اکنون بر هدف هستم...
   
مثل قدیما زیاد یاد گذشته میفتی.‏
گلایه می کنی از نبودنم‏
و من مثل همیشه برات تبرعه نامه می نویسم.‏
می نویسم : ‏
‏-‏ دنیای نامردی شده. نمی زارن وایسی... ‏
مجبورت می کنن احساساتتو بریزی تو سطل آشغال!‏

بعد فنجون سرد منطقم رو سر می کشم و به این فکر می کنم که
‏ احساس یه  اسب وحشیه ! نباید مغلوبش شد*.‏
نامه رو پاره می کنم‏
و ترجیح می دم تو سکوت سرد و گنگ رهات کنم.‏
شاید بالاخره یه روزی فهمیدی که...!‏
دنیای نامردی شده! ‏

پ.ن: * پائولو کوئیلو، بریدا

 
| نوشته شده توسط از نسل آدم و هوا
 
   
‏خسته می رفت.خسته گام بر می داشت.‏
تو نگاهش کردی…و سکوت کرد.‏
با بی رمقی منتظر بود حرفی بزنی. با بی رمقی منتظر واژه های تکراری بود.‏
منتظر کلیشه … تکرار… تکرار…‏
و تو آغاز کردی به گفتن.نور از میونه واژه هات می تابید  و این نور یادش انداخت که سرشت ازلی ش روئیدن بود.
روئیدن برای رسیدن.‏
بدون افسوس برای تمام لحظه های رفته !‏
تو مقصد ها رو نشون ندادی اما راه مقصد پیدا کردن رو چرا…‏
تو خاک روی شونه هاش رو نتکوندی ولی یادش دادی که چطور دیگه خسته نباشه! ‏
و یاد گرفت که چه طور آغاز روئیدن کنه… ‏
حالا دیگه نگران نیست که یه وقت دور شی و تا دورها بری
می دونه که قسمت همه رفتنه و رسیدنی در کار نیست!‏
اما حرکت می کنه.چون می دونه حرکت یعنی : رسیدن. ‏
روئیدن یعنی : یک قدم به خورشید نزدیک شدن.  ‏
‏                  ‏
 
| نوشته شده توسط از نسل آدم و هوا