|
جمعه هشتم شهریور 1387 ( 13:30 ) |
مثل قدیما زیاد یاد گذشته میفتی.
گلایه می کنی از نبودنم
و من مثل همیشه برات تبرعه نامه می نویسم.
می نویسم :
- دنیای نامردی شده. نمی زارن وایسی...
مجبورت می کنن احساساتتو بریزی تو سطل آشغال!
گلایه می کنی از نبودنم
و من مثل همیشه برات تبرعه نامه می نویسم.
می نویسم :
- دنیای نامردی شده. نمی زارن وایسی...
مجبورت می کنن احساساتتو بریزی تو سطل آشغال!
بعد فنجون سرد منطقم رو سر می کشم و به این فکر می کنم که
احساس یه اسب وحشیه ! نباید مغلوبش شد*.
نامه رو پاره می کنم
و ترجیح می دم تو سکوت سرد و گنگ رهات کنم.
شاید بالاخره یه روزی فهمیدی که...!
دنیای نامردی شده!
پ.ن: * پائولو کوئیلو، بریدا
|
نوشته شده توسط از نسل آدم و هوا
|


